محمد خزائلى

222

شرح بوستان ( فارسى )

مگر در سرت شور ليلى نماند ؟ * خيالت دگر گشت و ميلى نماند ؟ چو بشنيد بيچاره بگريست زار : * كه اى خواجه دستم ( 1 ) ز دامن بدار مرا خود دلى دردمند است و ريش ، * تو نيزم نمك بر جراحت مريش ( 2 ) نه دورى دليل صبورى بود ، * كه بسيار دورى ضرورى بود بگفت : اى وفادار فرخنده‌خوى ، * پيامى كه دارى به ليلى بگوى بگفتا : مبر نام من پيش دوست ، * كه حيف است نام من آنجا كه اوست حكايت ( 12 ) [ يكى خرده بر شاه غزنه گرفت . . . . ] يكى خرده بر شاه غزنه ( 3 ) گرفت : * كه حسنى ندارد اياز ( 4 ) ، اى شگفت